...   

من از آخرین هر چیزی می ترسم! نمی خوامش؛ از شنیدن یا گفتن خداحافظ متنفرم؛ اگه می تونستم همین حالا هم نمی گفتمش! اون لحظه ی بعد از خداحافظ بدترینه همیشه! چرا خداحافظای من باید اینقدر سخت و برای جداییهای طولانی مدت  باشه!!!! ترس از خداحافظی حتی نمی ذاره من از لحظه ام لذت ببرم؛ دلم شور می زنه! فقط می دونم که نمی خوامش! چه کار کنم این لحظه های خداحافظی راحت تر شه!!!؟ چون مثل اینکه من قراره زیاد تجربه کنم! چه جوری همه راحت با هم خداحافظی می کنن می رن دنبال زندگیشون!!!؟یه نفر اگه بود بهم جواب می داد:   You little girl  !  

لینک
چهارشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٦ - layla

   آرزو شايد...   

واااااااااااای من جغد شدم! چه کار کنم شبا خوابم نمی بره تا صبح بیدارم! روزا می خوابم! وقتی می بینم کسی شبا خوابش می ره روزا بیداره با خودم می گم خوش به حالش! دیگه انقدر طلوع آفتابو دیدم که به نظرم هیچ چیز به خصوصی نیست!اصلا هر چی که واسه آدم accessible نباشه توفه(تحفه) می شه! البته خوبه ها همه ی انگیزه ها؛ آرزوها... اینجوری شکل می گیره ...یه عمر در حسرت چیزی هستی؛ برای فقط لحظه ای که بهش می رسی ؛که احساس لذت می کنی؛ دومین و سومین لحظه ی داشتن آن چیز هیچ وقت اون لذت لحظه ی اول رو بهت نخواهد داد حتی ازش می کاهه تا رسیدن به حالت بی تفاوتی! به نظر من که این حرف رو راحت می شه عمومیت داد! هر چی آرزوت دور تر باشه؛ بیشتر فکر می کنی توفه س! در حالیکه اگه دقت کنی به آدمایی که یه مرحله از تو جلوترن و تو آرزوی تو زندگی می کنن اون لحظه ی لذت رو به صورت continues ندارن و بین بازه ی کاهش تا بی تفاوتی دارن یه جا وول می خورن! اینه که هیچ آرزویی حسرت خوردن نداره؛ ولی اون لحظه ی رسیدن به آرزو چرا...که اون هم می تونه برای یه بچه که مجبوره تو خیابونا دستفروشی کنه خوردن یه بستنی میوه ای باشه و برای پرزیدنت بوش رسیدن به چاههای نفت خاورمیانه...!

لینک
سه‌شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٦ - layla

   معده برای پيوند خريداريم!   

این معده درده رسما دیگه خستم کرده! هرکس درد معده نکشیده و مثل امیر می مونه که حتی نمی دونه معده کجا هست ویا اینکه چندتا معده داریم...وهر کس که  لازم نیست قبل از خوردن هر چیزی به reaction معدش فکر کنه و آخرشم غافلگیر شه...باید خیلی خوشحال باشه واسه این نعمتی که داره وقدرشو بدونه! باور کن با یکی در میون چیزایی که می خورم معدهه میره بالا پایین!این چه وضعیه آخه!!

اگه کسی هم اضافه داره و گروه خونیش جوریه که به یهA+ای میخوره؛ می خریم که پیوند بزنیم! پول هم که نداریم که بخریم پس با کلیه معاوضه می کنیم ؛ کلیه زیاد به کارمون نمیاد!  میدونی... راستش دردسره! مخصوصا اینجا که گلاب به روتون... توالتاش فرنگین منم که  (very Iranian people)در به در دنبال موال! باز معدهه کلی حال می ده اگه آدم بی دردسر غدا بخوره ولذت ببره....

دارم شعر میگم چون خیلی درد گرفتتتتتتتتتتتتتتتتتهههههههههههه.................. 

اگه می خواین بگین آآآآآآآآآآآآخه !چرا و ...!خدا بد نده و اینا ....نگین! خودم می دونم... ...اگه معده اضافی دارین رو کنین...من معده ی نو می خوام!!!اینو دیگه نمی خوام زاغارته! .......آآآآآآآآآآآآآآآآآی...............

لینک
جمعه ٢۳ آذر ،۱۳۸٦ - layla

   Game Theory   

اينکه آدم از کسی انتظار کاری رو داشته با شه ولی طرف؛ آدمو disappointed کنه باعث می شه آدم ناراحت شه!معمولا آدم سطح انتظاراتش از کسانی که براش عزيز ترن بالا تره! چون همون طوری که منcare می کنم واسه طرف...از چشم من اون هم بايد همين قدرcare  کنه... ولی مشکل اينجا پيش مياد که من از چشم خودم و از دريچه ی فکر خودم طرف رو می بينم و چون در حقيقت طرف من يه آدم ديگس با تمام ويژگی های خودش لزوما با خواسته های من منطبق نمی شه...اينه که بهتره قبل از ناراحت شدن از حرکت بازيکن طرف مقابل و قضاوت کردن راجع به اون يه نگاه کلی به شناختی که از طرف داریم بکنیم و سعی کنیم از history که در بازیهای مختلف داشته استفاده کنیم وبعد عکس العمل نشون بدیم؛ خوبیه Dynamic games  همینه که چون بازی کن ها همزمان بازی نمی کنن و نوبتی بازی می کنن باید از فرصت استفاده کرد و خوب فکر کرد بعد عکس العمل نشون داد ؛ جالبيه Nash equilibrium اينه که تو لزوما payoffت بالاترين نمی شه اما جوابت بهترين جواب به حرکت بازيکن مقابله و مطمئنا هر تصمیم دیگه ایی باعث می شه تصمیم طرف مقابل رو هم تغییر بده و به ضررت تموم شه! یه چیز جالبه دیگه اینه که ممکنه چند تا Nash equilibria  گاهی وجود داشته باشه و این باز شانس ما رو در تصمیم درست در مقابل یه حرکت از طرف مقابل بالا می بره. در کل قضیه اینه که رابطه  تعریفش اینه که حداقل دو تا بازیکن وجود داره و برای کمک به خودمون هم که شده باید همیشه payoffهای طرف مقابل رو در نظر بگیریم این یعنی اینکه انتظار نداشته باشیم طرفمون هم بر اساس payoffهای ما حرکت کنه تا ما به حداکثر payoff برسیم؛ بازی ؛بازیه دیگه! سر شکستنک داره؛ ناراحت شدن نداره! وقتی دو طرف کمی فداکاری کنن و از خیر حداکثر payoff بگذرن واحیانا از مغزشون در روابطشون کمک بگیرن و حرکت رو بر اساس بهترین جواب ممکن به حرکت احتمالی طرفشون  بکنن به  Nash equilibrium خواهند رسید که در تعادل هر دو احساس آرامش خواهند کردو تعادل به دوام رابطه کمک می کنه ولی لزوما payoffشون حداکثر نشده ولی این رو هم مطمئن باشین که strictly dominated استراتژی هیچ کسی هم هیچ وقت Nash equilibrium  نیست!! 

این تحلیل رو تازگی برای خودم کردم و کمکم کرده به نظرم می تونه practical باشه!

                                                 

لینک
سه‌شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦ - layla

   توهم:   

يادمه ايران اين آخريا نيرو انتظامی با اين طرح جديدش خوب به خاطر مو و لباس و حجاب و اينکه کی با کی چه نسبتی داره و دختر و پسر و وااااااااای... ديگه بقيشو نگم...گير می داد اساسی؛ ملت هم خب شاکی بودن؛ همين خود من همچين رگه می زد بالا ناراحت می شدم که آخه چقد اينا بی منطقن يعنی چی به يه وجب بالا پايين بودن مانتو يا ۴ تا شويد موی کله گير می دن يا بابا بلاخره اين دختر پسره کدوم گوری برن؟  با اين کارا اصل مسئله که باقيه ولی وقتی نتونن جاهای عمومی برن خب جاهای يواشکی می رن...يا به يکی گير ميدادن که مثلا طرف اهل هيچی نبود حالا از شانسش مانتوش از چشم حيض يه مامور کوتاهه ؛ بايد بترسه و اعصابش خرد شه و يا التماس ماموره کنه ولش کنه یا جلوش وای سه عصبی شه بدو بيراه بگه که اونا هم می گيرن می برنش و...
با خودم فکر می کردم منو اگه بگيرن راه دومو انتخاب می کنم چون دوست ندارم زور بشنوم!
اولا که اينجا اومدم خب می ديدم که اين ملت هر چی راحتن می پوشن اگه هوا گرمه شلوارک می پوشن هوا سرد شه بازم شلوارک می پوشن (نمی دونم چه جوريه اين سوخته ها سردشون نمی شه!)هيچ کس هم حق گير دادن بهشون رو نداره يا دوتا دختر و پسری که با هم دوستن هر وقت صلاح بدونن(!) ماچ و بوسه رو استاد می کنن بقيه هم فيلم سوپر مستفيذ می شن؛ مثلا نشستی تو کتابخونه داری تو سر خودت و کتابا نوبتی می زنی می بينی کمی آنطرف تر دو نفر تو breakاند...حالا مشکلت 3تا می شه نمی دونی درس بخونی فیلم نگاه کنی ...(ولی یه چیزم بگما کم پیش میاد از این صحنه ها؛ این شهر مردم مثبتی داره؛ حتی کازینو ندارن!...) اولا مثل همه بچه هایی که تو ایران نشستن و یه چیزی از دورمی شنون با خودم فکر می کردم ای ول آزادی که اینجاها به ملت می دن و احترامی که به آزادی شخصی هر کی میزارن و ...اینجا به کسی گیر بیخود نمی دن و کشور توسعه یافته اصولا یعنی این و...بیچاره مردم ایران و... اونجا نمی تونیم فلان کار رو کنیم و چقدر ناراحت بشم و خوش به حال اونایی که از ایران گذاشتن رفتن و...
ماجرایی که برام تو این مملکت ۴ شنبه شب اتفاق افتاد اتفاق بدی بود که منو شوک کردو اعتراف می کنم باعث شد من چند ساعت یه نفس گریه کنم! نمی دونم بخوام قضیه رو تعریف کنم یا نه...ترجیح می دم وارد جزِئیات نشم و همین قدر و هم فقط می گم چون ممکنه خیلیا مثه من دچار  توهماتی که گفتم باشن...

تا ۱ شب کتابخونه بودیم کم کم گشنه و خسته شدیم تصمیم گرفتیم با دوتا دیگه از بچه ها که ماشین نداشتن بریم سر راه پیتزا بگیریم ببریم خونه یکی دیگه از بچه ها بخوریم؛ امیر از ماشین پریدپایین پیتزا سفارش بده و اونو گرفت و اومد که تو راه یه ماشین پلیس به ما ایست داد؛ به بهونه ی اینکه stop sign  رو کم وایسادی!!!!! ادامه ی این قضیه رو دوست ندارم بگم ولی همین قدر می گم که ما متاسفانه گیر یه پلیس عوضی عقده ای افتادیم که اساسا بد نفهم بود! و اون شب پیتزا رو با هم نخوردیم! 

اینه که دولتها همیشه برای حفظ قدرتشون به عناوین مختلف به مردم زور گفتن و می گن و همیشه هم تر و خشک با هم سوزیدن؛ و شاید حداقل تو کشور خودمون از دست این  racist ها در امانیم؛ که چه بسا اگر ما سفید پوست آمریکایی بودیم یارو عمرا اذیتمون نمی کرد. اینه که اگه تو ایران بی حساب کتاب می گیرن و می برن و...؛اینجا هم همین اتفاق برای من افتاد به اضافه ی اینکه اینجا ما غریبیم؛ و گاهی حتی زبونشونو نمی فهمیم و اگر هم فهمیدیم نمی تونیم راحت به زبون مادریمون ازجرم نکردمون دفاع کنیم تازه من پلیس جریمم می کرد با این که حق داشت جریمه رو جلوش پاره می کردم گاز می دادم می رفتم  ولی اینجا طرف زور می گفت و من جرات نداشتم جز yes sir چیزی بگمو of course گریه کنم! ولی من خوشحالم که واقعیت رو تونستم ببینم و در حالی به کشورم  بر نمی گردم که همچنان توهمات گذشته رو تو سر خودم و دوستانم بکوبم... و هر روز با این فکر از خواب پا شم که  if and only if  من تو ایران نبودم چه میییییییییی شد!

پ.ن:بعد از اون شب من از امیر یه جایزه ی خوب گرفتم...یه چیز گرم و نرمیه که پاتو می کنی توش گرم می شه و بعد شروع می کنه ماساژ دادن وااااااای انقدر خوبه...قراره استرس رو relieve کنه! ایران چیه از این جا پایی ا نداره؛ یک لحظه نمی شه تحملش کرد...بیچاره مردم ایران که جا پایی ندارن چه جوری کف پاشونو ماساژ می دن آخه و از اون مهمتر استرسشونو relieve می کنن؛چقد ناراحت بشم...! و کشور توسعه یافته اصولا یعنی اینجا...که حتی برای کف پای ملت ارزش قائلن و.......................................................................................................

پ.ن: این رو هم اضافه می کنم من فقط از یک جنبه ی خاص این دو جا رو  مقایسه کردم و این لزوما به معنی عمومیت دادن این مقایسه به شاخص های دیگه ای که می شه بین این دو جا مقایسه کرد نیست!!

لینک
دوشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٦ - layla

   قر غر!   

امروز آخرین روز کلاس wiseman بود

نرفتم خونه که نخوابم ...تو این کتابخونه ۳ ساعت خوام برد!!!!!!!!!!!!!!!! از بس مبلش راحت بود...

می خواستم برم یه کنفرانسی خواب موندم؛ ۱۰ دقیقه دیر رسیدم؛ اعتماد به نفس نداشتم برم تو...نرفتم خیلی ناراحت شدم؛فقط مو ضوع رو حال کن...                                               
Nepotism, Incentives and The Academic Success of College Students

داشتم از پله ها میومدم پایین نزدیک بود یه کبوتر رو زیر پام له کنم آخه اینا از آدم نمی ترسن...اومدم جبران کنم یه انجیر خشک تو جیبم بود که خودم هوس کرده بودم بخورم ... انداختم جلوش اومد نزدیک یه نوک زد بهش ولی نخوردش...

امیر دیروز پاتیلم(که توش چایی می ریزم) رو گم کرد؛من امروز صبح تو ایستگاه اتوبوس لرزیدم...

دیشب یه تیغ رفته بود تو پام تا ۵ صبح سعی می کردم با سوزن و موچین درش بیارم؛ خیلی دردم گرفت؛ تصمیم گرفتم دیگه جورابمو در نیارم!

خیلی کار تو این ۲ هفته ریخته رو سرم؛ کار استرسی...انقدر که می تونه انگیزه خودکشی باشه( کسایی که حرف خودکشی رو می زنن هیچ وقت عمل نمی کنن...فقط می خوان attention بگیرن...)

بابا بزرگم بیمارستانه تو ICU؛ مثل اینکه حالش خیلی بده...داییم رفت ایران ...خدایا اگه هستی خوبش کن...

یکی نزدیک من انقدر فینای وحشتناک می کنه که دارم میارم بالا...

دیشب رفتم حموم ؛ سرد بود؛ خسته بودم موهامو خشک نکردم؛کلّم چاییده تیر میکشه ازاون ته شروع می شه  از تو چشم میادبیرون...

امیر الان سر امتحانه...نمی دونم چرا دل من شور می زنه...!

با وجود همه ی اینا یه چیز خوب وجود داره که به من انرژی می ده اونم این که هیچی ظرف کثیف تو سینک آشپزخونمون نیست؛ دیروز ۲ ساعت ظرف می شستم و الان احساس خوبی دارم...

((اینکه آدم eventهای دوروبرشو چه جوری ببینه کاملا برمی گرده به mood آدم؛ اگه حالم خوب بود از همه ی اینا می تونستم سوژه ی خنده بسازم البته به جز یکیش....که خدا سر کسی مریضی نیاره...))

لینک
چهارشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٦ - layla

   نمی دونم چی...   

می گن PlayBoy؛ تو آمار جدیدش به دانشگاه UT؛ رتبه ی ۱ رو در داشتن Hotest girls داده! خب؛  اومدن من به این دانشگاه در این ترم؛اگر هیچ فایده ای هم نداشت لااقل کمک کرد rankشون بیاد بالا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!قابل نداشت....اگه بازم کمکی از دستم بر میاد من هستم ... دانشگاهای استنفورد و هارواردو ایناهم حواسشون باشه من از همین جا اعلام می کنم اگه می خواید rankتون بپره بالا کافیه یهadmission برای من بفرستید... از ما به سر دویدن...؛ قدر آدمو نمی دونن این خارجیا به خدا...نمی فهمن اصلا...

طی مذاکراتی که با یه سری کارشناسان داشتم یه چیزای جالبی به دست آوردم اونم اینکه اینجا دخترای oriental یا همین چشم تنگولیا(چینی ؛ژاپنی؛ کره ای....)از همه بیشتر طرفدار دارن یعنی کسی girl friend چشم تنگولی داشته باشه یعنی خیلی کارش ردیفه ... البته second generationهای چشم تنگولیها... یعنی اونایی که اینجا بزرگ شدن و اینا... نه این graduate های زاغارت که تازه از چین پا شدن اومدن(چین صادرات آدمش هم خوبه ها...)...حالا این چشم تنگولیا؛ خوبشون مثه یانگوم می مونه! همه هم از دم مثه هم می مونن؛ من هنوز اون دوست چینی ام که اولای ترم باهاش دوست شدم رو پیدا نکردم از بس همشون مثه همن!چند دفه یکیای دیگه رو باهاش اشتباه گرفتم دیگه بی خیال شدم؛ باید یه علامتی چیزی بذاری تا اینا رو با هم قاطی نکنی! اسماشون رو هم که اصلا این زبونم نمی تونه بچرخه که بگه! بعد از دخترای چشم تنگولی هم بقیه ی آسیایی ها مثه هندیا  طرفدار دارن! به نظر میاد دخترای سفید چون زیاد ریختن rank بالایی ندارن! عجیب هم همینه چون خدایی به نظرمن این سفیدا یه چیز دیگن!(سفید جحودبهترین نژاده به نظرم؛تو هرcategory بهترینا رو consider کنی می بینی راست میگم!!) حالا من چرا گیر دادم به دخترا و آمار میدم و بحث کارشناسی می کنم و اینا از اون هم عجیب تره...! بعد اون بنده خدا راه افتاده اومده نیویورک داد میزنه میگه: ما  تو ایران از این چیزا نداریم...! بابا لینک وبلاگ منو بذار تو favoritesت بخون اطلاعاتت بره بالا نری آمار غلط بندازی اونجا در ری؛ مصیبتش بمونه واسه ما اینجا....

لینک
دوشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٦ - layla

   طوطی!   

تولد یکی از دوستای خوب امیر؛ بهنام؛ بود. ما هم بچه ها رو دعوت کریم بیان سوپرازش کنیم؛ قرار بود بچه ها بچپن تو اطاق امیر وقتی بهنام اومد بریزن بیرون!با هر صدای دری بچه ها سریع می رفتن قایم می شدن اما می دیدیم یکی از مهموناس(آخه ما آیفن و این حرفا در خونمون نداره باید knock کنه یکی که می خواد بیاد تو!خلاصه دفه ی آخر امیر در رو باز کرد ببینه از بن (به بهنام میگه بن!) خبری هست یا نه که اون شانسی پشت در بود و پروژه شکست خورد بچه ها سورپرایز شدن! امیر واسش یه طوطی خریده که چون خودش فعلا مسافرته پیش ما س!فقط قبل رفتنش رفت یه جفت واسش خرید؛یه زن ستوند واسش که تنها نباشه! اسماشونو من گذاشتم عایشه و خلیل! این اسما یوهو اومدن به زبونم؛ بعدم دیدیم کم کم همه به این اسما صداشون می کنن! خلیل تربیت شدس میاد رو دست آدم میشینه ازش می ره با لا رو شونه وای میسه! البته من می ترسم چون هم ناخنای پاش خیلییی تیز و بلنده هم نوکش تیزه می تونه با نوکش چشم آدم رو دراره!دیگه خونه ی ما کم طویله بود؛ آتاشغالا و پر و دون اینا هم اضافه شد؛همون افتضاحی که همیشه اطاقم بود حالا تعمیم یافته به کل خونه! امیر هم تو این شلوغی غوطه وره؛بدبخت هر روز یه چیزیش گمه!یکی از دوستامون چند وقت پیش می گفت شما تو شتاب زندگی می کنین!؟ 

تو عکس؛ جلویی عایشه س! این عکس هم من ازشون یادگاری گرفتم که بزنن به دیوار اتاق خوابشون! یا بذارن تو orkutشون؛یا بذارن تو آلبومشون ۱۴ سال بعد به نوه شون نشون بدن چون عمرشون ۱۵ ساله؛یا بذارن تو کیف پولشون؛یا backgroundکامپیوترشون کنن یا...آهان عایشه بذاره تو این گردنبد قلبیا که درش وا می شه توش عکس می ذارن!  یا بذارن تو google photo؛با طوطیای استواshare کننش! نمی دونم خلاصه یه کاریش کنن دیگه!

امیر می گه خیلی بهشون دقت کرده متاسفانه هیچ حرکت مشکوک دو نفره ای نکردن! مثل اینکه جفتشون نر هستن! یا gayاند.....معلوم نی فعلا!

                                         

لینک
یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦ - layla

   Bee movie   

خیلییییییییییییییییییییییییییی بامزه بود! بیخود نی من اینقدر عسل دوست دارم چون زنبورا خیلی باحالن! آدم می خواست این بری(زنبور نقش اصلی) رو قورت بده؛خیلی گوگولی بودمخصوصا وقتی کت شلوار می پوشید! دلم می خواد یه بار دیگه این فیلمرو ببینم!یه تیکش می گفت زنبورا باید یه شغل انتخاب کنن واسه تا آخر عمرشون بلافاصله بعد از فارغ التحصیلیشون کار شروع می شه و بعد از هر چندین میلیون سال یه روز تعطیلی دارن! بری از اینکه یه شغل واسه تا آخر عمر؛ ناراحت بود؛ اما بقیه زنبورا خوشحال بودن می گفتن یه تصمیم فقط تو عمرمون می گیریم این که خیلیم خوبه!  می شد سانس بعدی رو هم بشینیما به قول یکی از بچه ها؛ خوب شد ما۵-۶تا رفتیم ۸۰٪ سینما پر شد!!سینما هاشون نوجیه اقتصادی داره؟!!! من که هر وقت رفتم؛خالی خالی بود!!!!این همه سالن فیلم خالی! ولی به جاش بلیطش به نظرم گرونه!۸دلار با تخفیف دانشجویی!

این هم لینک سایتش...www.beemovie.com

                                          

                                   

لینک
شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦ - layla

   حمله ی گراز!   

مثه ایران که گربه تو خیابونا و اینور و اونور وله؛ اینجا هم یه سری حیوون وله ؛ سنجاب؛گربه؛ راکن؛و کمتر آهو البته دوروبر خونه ی ما قورباغه هم زیاده! سنجابا کوچولو و بامزه ن! بیشتر وقتا یه چیزی گرفتن دستشون دارن می خورن!راکنا رو بیشتر شبا دیده بودم اونم از دور تا چند روز پیش...

رفته بودم این کافهه نزدیک خونمون مثلا درس بخونم...کافهه خیلی باحاله از یه سمت رو آب قرار گرفته انگار رو عرشه ی کشتی نشستی! تو حال خودم بودم که یوهو دیدم یه دختره جیغ زد رفت رو میز وایساد... نگو یدونه از این راکنا دیده! راکنه همین جور اومد و اومد از رو میز یه پسره که جلوی من نشسته بود یه چیزی برداشت و رفت! پسره هم شاکی شد وسایلشو جمع کرد رفت تو! برای من  جالب بود که این ملت از سگ نمی ترسن ولی از راکن...که یوهو دیدم راکنه داره میاد سمتم ناخودآگاه مثه عادت تو ایران که گربه میاد سمت آدم؛ چخش کردم که مثلا بترسه بره دیدم نه همین جور داره میادجلو از حولم پا شدم رفتم عقب تر و وسایل کوچیکمو فقط برداشتم که با خودش نبره! اینایی که رو میزه تو عکس وسایل منه!اونیم که داره می خوره مربای توت فرنگیه من ۲ دقیقه قبلش داشتم با چاییم می خوردم! از ترس زنگ زده بودم به امیر؛گفتم:کمکم کن یه گرازبه من حمله کرده...امیر هم حول شده بود می گفت چی؟ گراز!!!!!!!!!!!

لینک
دوشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٦ - layla

   مهمونی   

                                                                                                    

امروز ظهر اولین مهمونی بود که من officially مسئولیت غذا رو به عهده داشتم!

غذا درست کردن وتمیز کردن خونه اینقدر کار برد که دیشب فقط ۲ ساعت خوابیدم! این شد که بعد از سرو غذا و جوع و جور کردن بعدش؛ با ندا؛یکی از مهمونام ؛اومدم تو اتاقم که چیزی بهش بدم و یادمه که من دراز کشیدم رو تخت و دیگه چیزی یادم نمیاد؛ بیدار که شدم همه ي مهمونا رفته بودن و امیر داشت آشپزخونه رو مرتب می کرد! 

 

لینک
یکشنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٦ - layla

   قلمرو   

الان که هیچ چیز معلوم نیست هنوز؛ وقتی فکرشو می کنم که یه روزی دارم از پیش امیر می رم غم دنیا میاد تو دلم؛ حتی اگه از این ور به اونور رفتن و قرار نداشتنو تحمل کنم؛ این غمهای گنده ی جدا شدن از کسایی که بهشون احساس دارم واسم خیلی سخته! گاهی فکر می کنم ایران بر نگردم که سختیه دوباره دل کندن رو نکشم ازش می ترسم...

الان که فکرشو می کنم از وقتی اومدم اینجا شبی نبوده که تا سرمو می ذارم رو بالش خوابم بره مثل تو ایران...؛ اینجا انقدر فکرای مختلف تو مغزم رژه میرن که نمی ذارن خوابم بره؛ کمتر شبیه که زودتر از ۳ خوابم برده باشه!زندگیه اینجا لازمه اش یه نظم درست و حسابیه که من تو ایران همه چی هردنبیلی یادش نگرفتم؛ اینه که رفتار من اینجا همش به دستپاچگی ختم می شه!مثل این می مونه که یوهو از سال ۱۳۸۶ افتادم تو سال ۱۴۸۶ ؛مثل اصحاب کهف! آدم تا چند وقت اساسی گیج می زنه! چیزی که تو ایران احساس راحتی به من می داد شاید در واقع قلمرویی بود که من برای خودم ساخته بودم توی اون محیط؛ یادمه لئون(سگمون) رو اولین بار که بردیم تو باغ؛ خیلی تند شروع کرد به دوییدن دور باغ؛هر چند قدم یه جا وای میساد و پاشو میگرفت بالا و دستشویی می کرد! برای ما جالب بود وقتی از فروشندش که همراهمون بود پرسیدیم قضیه چیه؟! گفت:‌‌سگها وقتی برای اولین باربه یه جایی می رن اینجوری قلمروشون رو تعیین می کنن!!

 قلمرو یه فضایی درست می کنه که کاملا می شناسیش؛می دونی کیا وچیا توشن وکیا وچیا توش نیستن!می دونی چی کار کنی تو قلمروت چی کار نکنی وقتی شب می خوابی خیالت راحته که تو قلمروت خوابیدی و فردا هم همون جا از خواب پا می شی! و خیلی چیزای دیگه...وقتی یوهو محیطت اساسی عوض می شه قلمروتو به کل از دست می دی و شروع می کنی به ساختن یه قلمرویه جدید که می تونه potentialyکار زمان بری باشه؛ وابستگی اساسی ما به این قلمروست که می تونه هر جایی ایجاد شده باشه!جالبیش اینه که همه ی آدما  بعد از یه مدت می تونن قلمروشونو بسازن؛ این همون adjust کردن خودشون با محیط جدیده؛ ولی سختی و راحتی کار بستگی به آدمش و درجه تفاوت محیط جدید با قدیم داره! متاسفانه قضیه ی قلمروسازی با دستشویی کردن حل نمیشه؛ اگه می شد من تا حالا قلمرومو ساخته بودم و الان توش خواب بودم به جای اینکه شعر بگم نصفه شبی ساعت ۳:۰۸ !!!

لینک
چهارشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٦ - layla

   سيبيل!   

قضیه از اونجا شروع شد که من وقت پیدا کردم خودمو دقیق تر تو آینه نگاه کنم و فهمیدم که بله!اوضاع سبیل مبیل و این حرفا رسما داغونه البته من قراره دختر باشم ولی پای مردونگی که بیاد وسط داداش ما کم نمیاریم...خلاصه خوب که فکر کردم دیدم الان حدود ۲ماه وخورده ایه که من رسما آرایشگاه نرفتم! کی اونم من!البته تو کار ابرو دیگه استادم بچه ها ازم وقت میخوان واسه خودشون ولی بقیه موارد weekendم. اوضاع جوری بود که طبق محاسباتم اگه می خواستم با موچین دست به کار شم ۲ سال نوری طول می کشید که از حوصله ی من خارج بود؛آرایشگاهم که این دور وبر ندیدم تازه برم اون تو بگم چی؟"!I wanna remove my moustache"!!!! گفتم بی خیال آرایشگاه بذار بچه ها رو این دفعه دیدم ازشون می پرسم سیستم چه جوریه و اینا...بعدشم به قول مامان آدم باید بتونه به خودش تکیه کنه؛ لنگ نمونه!! این شد که پا شدم رفتم یه فروشگاه دارویی؛آرایشی؛بهداشتی؛سوپری...بزرگ که ببینم چی پیدا می کنم؛بعد از کلی گشتن یه قفسه ای پیدا کردم دراز...وبلند...با بینهایت انواعhair remover ها با مارکهای مختلف برای اقصی نقاط بدن!چسبی؛کرمی؛اسپریی؛تیغی؛فنری؛برقی؛یه کاره؛چند کاره؛عمری؛روزی...خلاصه بعد از  ۲ ساعت گشثن و خوندن و تحقیق که کدوم بهترو راحت تر بلاخره در حالی که از خستگی کف زمینا بودم یه دونه مدل چسبی برایsensetive skin رو انتخاب کردم و با خوشحالی پریدم خونه؛ که ای ول الان مثل عکس خانم رو جعبه؛ تر و تمیز می شم واینا... اونم به همین راحتی...سیستم اینجوری بود که باید تو دستم نگهش می داشتم تا گرمای دستم چسبو آب کنه بعد می چسبوندمش رو محل و وییییییییژ می کندمش تا موها هم باهاش کنده شه!!!!منم گرمش کردم وگذاشتم رو سیبیله ؛ احساس کردم بد چسبید؛ اومدم بکنمش دیدم آره بد چسبیده؛گفتم حتما طبیعه درد داره دیگه؛۱؛۲؛۳ گفتم و هر چی زور تو بازو بود خالی کردم تا حریف چسبه شم وکندمش ... که دیدم آتیش گرفتم؛داشت عین چی می سوزید!خودمو نگاه کردم توآینه دیدم واااااااااای پوست صورتمم باهاش کنده شده قلفتی !!! انقد می سوزیدم که رفتم یه بسته یخ از تو فریزر برداشتم گذاشتم روش و از حال رفتم؛بیدار که شدم کمتر می سوزیدم ولی بالای لبم افتضاح قرمز بود! "حالا چه کار کنم؟!آبروم میره!"بدبختی شب هم با بچه ها قرار داشتیم بریم غذا بخوریم................تا ۳-۴ روز ریخت من اینجوری بود دخترا که می دیدنم که می زدن زیر خنده که چه بلایی سر خودت آوردی و مگه چقد سیبیل داری و این حرفا...پسرا هم که می دیدنم لبخندای معنی دار نثار میکردن که احتمالا یعنی:بنده خدا سبیل چخماقی داشته! یا سگ سیبیل بوده! یا آبجی؛ خوبه دماغتو نکندی باهاش!!!!

کم تو این مملکت ضایعیم ؛این بلاها هم سرمون میاد!!!

لینک
یکشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٦ - layla

   تنوع طلبی!!   

این استادی که اینجا باهاش کلاس دارم یه گوگولیه جوونیه که حدودا ۳۰ سالشه؛خیلی آمریکایی؛با شعور؛ مهربون؛وباهوشه! بروبچ می گن مایکرویی(درسی) که ارائه میکنه می تونه جز بهترینا باشه تو دنیا !با یه شلوارک و یه بلوز همیشه میاد سر کلاس خیلی راحت!انقد ساده میپوشه که همیشه حلقش به چشمم میاد! چیزهایی که باهاشه اعتقاداتشه...تا حالا چند دفعه تیکه هایی اومده که فهمیدم ۲ تا baby داره؛ مسئله هایی که طرح میکنه هم با شخصیتای داستاناو بازیهای بچه هاس...معلومه عشق می کنه با خونوادش! با خودم فکر می کنم کسی تو موقعیت اون اگر اهلش بود چه کارها که نمی تونست بکنه...

داشتم یه وبلاگی رو می خوندم نوشته بودمردها به معنی واقعی کلمه تنوع طلب هستن؛ ماجراجو و حریص...عشقهای جدید...آدمهای کشف نشده...خیلی ها ممکنه به خاطر محافظه کاری جلوی امیالشون وایسن...اما میل همخوابگی با زنان مختلف در همه ی مردها وجود داره...همسر یه مرد چون همیشه براشavailable هست یک مهره ی سوخته حساب میشه!نمی دونم راست می گه یا نه ولی من تو ایران زیاد می دیدم این قضیه رو!

یعنی استاد ما با این سن وسال وموقعیتی که داره هم از روی محافظه کاری موهاشو شونه نمی کنه ولی حلقشو حتما دستش می کنه؛وقتی از بچه هاش حرف می زنه انرژی می گیره؛اون همه دختری که سر کلاسش نشستنو به چشم انسان می بینه نه ...

حتما اون به قول خودش مطلوبیتی  که از این وفاداری به زن و بچش به دست میاره خیلی بالاتر از حتی فکر کردن به دخترای دیگه دیده که اینقدر نگاهش سالمه! در عوض وقتی شب می ره خونه و تو چشمای زنش نگاه می کنه وجدانش راحته که  خونواده ی ارزشمندشو به مفت نفروخته! اونقدر به بلوغ روانی و بدون عقده رسیده که عشقشو بتونه ثابت کنه و اونو از تنوع زنای تو خیابون گدایی نکنه! برای اون همه چیز در یه چیز (...) خلاصه نمی شه!

لینک
جمعه ۱۱ آبان ،۱۳۸٦ - layla

   Halloween   

 یکی ازچندتا دونه خا طره ی محوی که از زمان بچگیم از آمریکا دارم اینه که یه روزHalloween من گربه شده بودم و امیر جادوگر؛ من هنوز گوش و دم گربه رو دارم! یه مایوی مشکی هم می پوشیدم می شد تن گربهه! بعد رفتیم یه جا که یه میز بزرگی داشت پر از کادو؛ باید دور میز می چرخیدیم تا آهنگ قطع می شد وامیستادیم و جایزه ی جلومونو بر می داشتیم!

.

.

.

.

.

۱۹ سال بعد!

امشب شب Halloween بود!

Halloween, or Hallowe'en, is a holiday celebrated on the night of October 31. Traditional activities include trick-or-treating, bonfires, costume parties, visiting "haunted houses" and carving jack-o-lanterns. The term Halloween (and its alternative rendering Hallowe'en) is shortened from All-hallow-even, as it is the eve of "All Hallows' Day"

یه خیابونه معروفی داره اینجا که اینجور موقع ها پاتقه!دو طرف خیابون بارودیسکو و این حرفاست مردم هم وسطش راه می رفتن هر کی یه  costume ای پوشیده بود یا شخصیتای کارتونی یا چیزای وحشتناک و عجیب؛ حتی یکی سطل آشغال شده بود!!!!یه سری هم مثل ما راه می رفتن از بقیه عکس می نداختن! (تنها موقعی بود که می دیدم ملت به لباس همدیگه توجه می کنن!)اینا اینجا یه شب؛ کاستوم می پوشن و میان بیرون وکلی کار باحالیه واسشون اما من فکر که می کنم ما تو ایران هر روز کاستوم می پوشیم ومیریم بیرون تا تازه عادی باشیم نه عجیب! هر روز مجبوریم کلی چیزو تظاهر کنیم تا کارمون پیش بره؛ اینا اینجا فقط یه روزه که به ظاهر همدیگه توجه می کنن ماروزی نیس که نگران نگاها و فکرای مردم درباره ی خودمون نباشیم!

بچه که بودم تو یه همچین شبی دغدغم وایسادن دم جایزه ای بود که بزرگتره! و امشب چه چیزها که تو سر من نبود! من هنوز گیج وویج دارم دور خودم می گردم اما الان دیگه اون جایزه بزرگه برام مهم نیست؛ مهم برام اینه که چه جوری به اون جایزهه قراره برسم بعدش دلم می خواد جایزمم خوب باشه!

چند تا از عکسامو میذارم اینجا که بمونه؛ فان ما این بود حدس بزنیم اینا کین!

                                                                                                                                                                                                                                              

                    

لینک
پنجشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٦ - layla